Saturday, March 01, 2008

بهار

بهار
شور بهار زنده كرد باز من خراب را - ريخت به قاب لحظه ها تازگي وشتاب را
رنگ ِ پر ِ بنفشه ها ، رنگ ِ قناری ِ غزل - ديده زدست مي دهد قدرت انتخاب را
اي كه هنوز خفته اي خيز كه رستخيز شد - رُستن تاك را نگر گرمي آفتاب را
خاك دوباره جان گرفت باغ دوباره سبز شد - چيست كه مي برد زتن رخوت رختخواب را
جنبش و انقلاب را باور مردگان نبود - تاك دوباره پرورد خوشه و شهد ناب را
بوي بهشت مي وزد از نفس نسيم صبح - يا كه گرفته اند دوش از گل نو گلاب را
طرح نوئي كشيده باز آن صنم نگارگر - دست صبا ورق زده کهنه ترين كتاب را
جلوه زندگي همين نو شدن دوباره است - ور نه چه جلوه مي دهد ماهي مرده آب را
ياد از آن همه بهار ياد از آن همه اميد - گوكه چگونه سر كنم اين شب بي شراب را
چند بهار مانده از عمر حباب گونه ام ؟ - تا بكشم به بام شب پرتو ماهتاب را
ياد ايام اسفند ، هزار و سیصد و هفتاد و شش

Labels:

0 Comments:

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home